⚡ تازه ترین‌ها
بانکداریپرس
مرجع تخصصی اخبار مالی

تا مرگ نیامده، نباید بمیری

تا مرگ نیامده، نباید بمیری
مینا حاجی، سردبیر ماهنامه عصر تراکنش / این روزها به‌شدت درمانده و ناراحتم. ناراحت از اینکه هیچ کاری برای کشورم نمی‌توانم انجام دهم. هیچ تأثیری نمی‌توانم در تغییر دادن وضعیت فعلی‌ای که در آن قرار داریم، داشته باشم و این موضوع به‌شدت مستأصلم کرده است. دارم می‌نویسم، چون نوشتن همیشه باعث می‌شود که کمی آرام […]

مینا حاجی، سردبیر ماهنامه عصر تراکنش / این روزها به‌شدت درمانده و ناراحتم. ناراحت از اینکه هیچ کاری برای کشورم نمی‌توانم انجام دهم. هیچ تأثیری نمی‌توانم در تغییر دادن وضعیت فعلی‌ای که در آن قرار داریم، داشته باشم و این موضوع به‌شدت مستأصلم کرده است. دارم می‌نویسم، چون نوشتن همیشه باعث می‌شود که کمی آرام شوم. هیچ نمی‌ترسم و خجالتی هم نمی‌کشم از اینکه بگویم این روزها چقدر عصبانی و ناراحتم و چقدر می‌ترسم از آینده‌ای که از همیشه برایم مبهم‌تر شده است. اصلاً «آینده» دیگر برایم معنای سابق را ندارد. «امید»؟ این هم دیگر آن کلمه‌ای نیست که پیش‌تر در دل من جا داشت. این روزها مدام فکر می‌کنم که تمام آسیب‌هایی که در این مدت دیده‌ایم، چقدر زمان و انرژی می‌خواهد تا ترمیم شوند؟ آیا اصلاً به عمر من قد می‌دهند؟ آیا روزی می‌رسد که بتوانیم بگوییم زخم‌ها بسته شده‌اند، ترس‌ها کم‌رنگ شده‌اند و دوباره می‌توان نفس کشید؟

گاهی احساس می‌کنم در میان انبوهی از خبرهای تلخ، وعده‌های تکراری و سکوت‌های سنگین، آدمی فقط دارد خودش را جمع‌وجور می‌کند تا از هم نپاشد. هر روز انگار باید بخشی از توانت را صرف این کنی که فقط دوام بیاوری؛ که فقط مثل شمعی نیم‌سوخته، خاموش نشوی. و این دوام آوردن، برخلاف چیزی که از بیرون ممکن است به نظر برسد، اصلاً ساده نیست. فرساینده است. آرام و بی‌صدا آدم را می‌خورد. اما من هنوز می‌نویسم، چون همین نوشتن شاید آخرین شکل مقاومت من باشد؛ مقاومتی کوچک، شخصی و بی‌ادعا.

من از این می‌ترسم که کم‌کم به بی‌حسی عادت کنیم. به اینکه درد را عادی بدانیم، ناامیدی را طبیعی فرض کنیم و از خودمان توقع نداشته باشیم که چیزی را تغییر دهیم. از اینکه روزی برسد که دیگر حتی از خراب‌تر شدن اوضاع هم تعجب نکنیم. شاید این ترس، از خودِ اتفاق‌ها هم ترسناک‌تر باشد: اینکه آدم، آهسته و بی‌صدا، توانِ شگفت‌زده شدنش را از دست بدهد.

با این‌همه، هنوز در گوشه‌ای از ذهنم چیزی هست که نمی‌گذارد کاملاً تسلیم شوم. شاید اسمش امید نباشد؛ شاید فقط سماجت باشد. شاید فقط این باشد که نمی‌خواهم باور کنم همه‌چیز تا ابد همین‌طور می‌ماند. شاید هنوز هم بتوان از دل همین تاریکی، چیزی شبیه روشنایی را تصور کرد؛ حتی اگر بسیار دور، بسیار کم‌سو و بسیار نامطمئن باشد.

این روزها کتاب «شاعران زمان جنگ» را خواندم. در یکی از روزهایی که حال خوبی نداشتم، به فصل سوم این کتاب رسیدم که می‌گفت: «بی‌وقفه در پی فرصت‌ها باش و تا مرگ به سراغت نیامده، نمیر». این کتاب می‌نویسد: «اجازه ندهید حال و هوای عمومی شما را تحت تأثیر قرار دهد. در بحران‌ها، روحیه‌ها افت می‌کند و ناامیدی بیشتر از امیدواری گسترش می‌یابد.

بله، در روزهای آرام و باثبات، نوآوری آسان‌تر است؛ اما درست در دل بحران است که باید سخت‌تر تلاش کنید. بحران‌ها همیشه ریسک‌ها و دشواری‌ها را تشدید می‌کنند. اما درست همین‌جاست که نباید عقب بکشید. هر چه شرایط سخت‌تر شود، انضباط و سخت‌گیری بیشتری لازم است. باید مهارت بازی‌تان را ارتقا دهید.»

راستش را بخواهید در حین خواندن این کتاب در بیشتر مواقع کمی آرام می‌شدم و مدام نوشته‌هایش را با وضعیت خودمان مقایسه می‌کردم. این روزها دارم سعی می‌کنم به این جمله پایبند باشم: «تا مرگ نیامده، نباید بمیری» حتی شده کمی، حتی شده به‌سختی. امیدوارم بتوانم انجامش دهم.

این روزها من خسته‌ام، اما تمام نشده‌ام. عصبانی‌ام، اما هنوز برای بهتر شدنِ وضعیت کشور، برای بهتر شدنِ سرنوشتِ خودمان، دلم می‌لرزد و شاید همین لرزشِ کوچک، همین ناتمام بودنِ خشم و اندوه، نشانه‌ای باشد که هنوز کاملاً نباخته‌ام و در حال تلاش هستم که تا مرگ به سراغم نیامده، نمیرم و فرصت‌ها را ببینم.

منبع این گزارش:

این خبر به صورت خودکار توسط پلتفرم BankdariPress از خبرگزاری راه پرداخت استخراج شده است.

مشاهده متن کامل
خانه
جستجو
آرشیو